محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
109
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
بابوته - با تاى قرشت بر وزن پالوده كوزه پر آب را گويند و به اين معنى به جاى حرف ثالث تاى قرشت هم آمده است . بابونه - با نون بر وزن وارونه گياهى است معروف كه آن را اقحوان گويند و بابونج معرب آنست بوئيدن آن خواب آورد اگر آب آن را بگيرند و بر دور خصيه و ذكر بمالند قوت تمامى در مجامعت دهد و اگر در خانه بگسترند جميع گزندگان بگريزند و آن را به عربى تفاح الارض خوانند . بابونهء گاو - با كاف فارسى به الف كشيده به واو زده گلى است بيرونش سفيد و اندرونش زرد مىباشد و آن را به عربى حبق البقر و احداق المرضى گويند . بابيزان - بر وزن آويزان كفيل و ضامن و ميانجى را گويند و مخفف بادبزن هم هست كه بادزن باشد . بابيزن - بر وزن تابيدن به معنى بابيزان است كه ضامن و كفيل و بادزن باشد . باتر - به كسر تاى قرشت بر وزن شاطر نام مردى بوده مجهول و كلنگ را نيز گويند و آن پرندهايست معروف و به فتح تاى قرشت هم گفتهاند . باتره - به فتح تا و راى قرشت دف و دايره را گويند . باتس - به ضم ثالث و سكون سين بىنقطه به لغت اهل شبانكاره ترنج باشد و آن ميوهايست معروف كه پوست آن را مربا كنند و با شين نقطهدار هم آمده است . باتنگان - با كاف فارسى بر وزن و معنى بادنجان است . باتنگل - به فتح ثالث و كاف فارسى و سكون نون و لام نام كتاب معتبر كفرهء هند است . باتو - با ثالث به واو رسيده به معنى باتس باشد كه ترنج است و حب السلاطين را نيز گويند و نام يكى از پادشاهان چنگيز هم هست . باتوته - با فوقانى بر وزن ماسوچه كوزهء پرآب را گويند . باج - بر وزن عاج مال و اسبابى باشد كه پادشاهان بزرگ از پادشاهان زير دست گيرند و همچنين سلاطين از رعايا ستانند و زرى كه راهداران از سوداگران بگيرند و خاموشى باشد كه مغان و آتشپرستان در وقت بدن شستن و چيزى خوردن و پرستش و عبادتى كه معمول ايشان است بجا آورند . باجنگ - بر وزن آهنگ روزنه و دريچهء كوچك را گويند و ظاهرا اين لغت باجهك است كه مصغر باجه باشد و باجه مخفف بادجه و بادجه به معنى بادگير و بادگير جائى و روزنى را گويند كه باد از آن آمد و شد نمايد و اللّه اعلم . باجه - به فتح جيم بر وزن راجه دريچه و روزنه بزرگ را گويند . باحور - با حاى حطى بر وزن كافور بخارى را گويند كه در هواى گرم از زمين برخيزد و در عربى به معنى بسيارى و سختى گرما باشد . باحورا - با زيادتى الف لفظى است يونانى به معنى روزگار آزموده و ايام آن هفت روز است و بعضى گويند هشت روز ابتداى آن از نوزدهم تموز باشد و در آن ايام آغاز شكستن گرما بود و بعضى گويند معنى اين لفظ شدت و زيادتى گرما باشد و بعضى گويند اين لفظ مأخوذ است از بحران به معنى حكم يعنى از اين روزها حكم كنند بر احوال ماههاى خزان و زمستان و روز اول آن دليل تشرين الاول و روز دوم آن دليل تشرين الاخر تا به آخر هر چه در آن روزها واقع شود از گرما و سرما و باران و ميغ در آن ماهها نيز چنان بود و جمعى گويند روز اول آن دليل ماهى است كه آفتاب در برج اسد باشد و روز دوم در سنبله و همچنين تا بحوت كه هشتم است بر حكم مذكور از باد و باران و امثال آن . باخ - با خاى نقطهدار بر وزن شاخ به معنى راه باشد كه عربان طريق گويند . باختر - با تاى قرشت بر وزن كاشغر مغرب را گويند و به معنى مشرق هم آمده است . باخرز - به فتح ثالث و سكون راى بىنقطه و زاى نقطهدار نام قصبهايست در خراسان و نام گوشهاى باشد از چهل و هشت گوشهء موسيقى . باخسه - با سين بىنقطه بر وزن باغچه راهى باشد به غير از راه متعارف خانه كه از آن راه نيز آمد و رفت توان كرد و نشتر حجام را نيز گويند . باخور - بر وزن كافور نام جد ابراهيم عليه السلام است كه پدر تارخ و پسر ساروغ باشد گويند سكه درم در زمان او به هم رسيد .